سيد محمد باقر برقعى
3058
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
داد يكى نقد عمر ، در طلب سود * سود بهجا ماند و نقد وى به ضرر رفت عمر تلف كرد و زر و سيم بيندوخت * مرد و به گور اندرش نه سيم و نه زر رفت وان دگرى راه ناشناخته از چاه * در پى جاه و خطر ، به كام خطر رفت گوى سعادت كسى ربود به دوران * كز پى كسب كمال و فضل و هنر رفت شمع مزار ديدى اى ماه كه شمع شب تارم نشدى * تا نكشتى ز غمم شمع مزارم نشدى بىخبر از بر من رفتى و اين دردم كشت * كه خبردار ز دشوارى كارم نشدى روى برتافتى و پشت و پناه دل من * نشدى كز همه جا رو به تو آرم نشدى زارىام ديدى و آنقدر تغافل كردى * كه خبردار ز حال دل زارم نشدى غافل از ياد تو بودم كه نگشتى يارم * يا بديدى كه غم روى تو دارم نشدى ياد آن عهد كه از يكدلى و يكجهتى * لحظهاى دور ز آغوش و كنارم نشدى گفتى آرام ندارد دل « گلچين » بىمن * چه كنم مايهء آرام و قرارم نشدى بازهم مهر تو مىپرورم اندر دل تنگ * گرچه عمرى به تو دل بستم و يارم نشدى غزال رميده چه ديدهاى كه چو اشكم ز ديده مىگذرى * ز چشم من چو غزال رميده مىگذرى چه كردهام كه چو بخت از برم گريزانى * چه ديدهاى كه به من نارسيده مىگذرى كه گفته است كه دامن زنى بر آتش من * چه رفته است كه دامن كشيده مىگذرى بجز منم فكنى آتش آن زمان كه به قهر * چو برق از برم اى نور ديده مىگذرى شكايتى نكنم در برت كه مىدانم * حكايت دل من ناشنيده مىگذرى به ديده جلوهگرى صبح تا شبم همه روز * به خاطرم همهشب تا سپيده مىگذرى ز دست خار ملامت از اين جهان « گلچين » * گلى ز باغ محبّت نچيده مىگذرى تاب نگاه ديدهاى بر رخ گل شبنم غلطان ز نسيم * به دل از موج لطافت چه نشاط انگيزد ؟ ياد كن ياد ، از آن لحظه كه از تاب نگاه * عرق از روى برافروختهات مىريزد